برای مردمی که هر کدام استعداد ندا و سهراب شدن دارند

ما پیروزیم. چرا که اهل مدارا و تسامح هستیم. این را از آن همان روزی که مردم در اعتراض به یک دروغ بزرگ با سکوت به خیابان آمدند فهمیدیم. همان هنگام که در برابر باتوم‌ها عطر لب‌خند سبزمان در فضا می‌پیچید. همان هنگام که ندا و سهراب را در خیابان‌ کشتند و ما تنها فریاد زدیم که ما همه یک صداییم، سهرابیم و نداییم. ما پیروزیم چرا که برای نوشتن، برای ابراز عقیده کردن، برای اعتراض کردن، برای آزادی کتک خوردیم، کشته شدیم، بازداشت شدیم، در زندان شکنجه شدیم، حکم‌های سنگین گرفتیم، ولی باز بر همانیم که بودیم و همان خواهیم بود.

بارها گفته‌ام که این مردم را، رفتارهای‌شان را، اعتراض‌شان را، روش‌شان را باید باور کرد و به آن‌ها اعتماد کرد. مردمی که حالا دیگر هفت ماه است دنیایی را به تماشای خود نگاه داشته‌اند و به جهان قبولانده‌اند که صدای‌ حکومت صدای‌شان نیست و خود حرفی برای گفتن دارند. مردمی که توانستند چهره‌یی زیباتر، انسانی‌تر و باشکوه‌تر از ایران در افکار عمومی دنیا ترسیم کنند.

مردمی که خود قوه‌ی درک و تعقل دارند و با برگزیدن و انتخاب رهبر همه‌ی آن‌چه که دارند را به او نمی‌سپارند و اندیشه‌ی خود را کنار نمی‌نهند و تصویر رهبر را روی صورت «ماه» نمی‌بینند. همین است که بدون فرمان «رهبر» در عاشورا به خیابان می‌آیند و آن‌قدر زیاد هم می‌آیند که در مقایسه با روزهای فرمان دهی رهبر و رهبران، جمعیتی به مراتب بیش‌تر را تشکیل می‌دهند. مردمی که هم رهبری کلاسیک و فردی را دارند و هم رهبری مدرن مبتنی بر اندیشه را در درون خود.

عجب نیست که رفتار دیروز نیروهای انتظامی و بسیجی محکوم شود و به خاطر تکرار و تشدید خشونت‌ها محکوم و مورد شماتت قرار گیرد. عجب نیست که سران نظامی و امنیتی و قضایی را به خاطر ایجاد و حمایت از این خشونت‌های وحشیانه مورد انتقاد و اعتراض قرار داد و به آن‌ها گفت که باز هم نقض حقوق‌بشر کرده‌اید و حرمت انسان‌ را رعایت نکرده‌اید. اما عجب است که برای رفتار و واکنش «طبیعی» مردم به این خشونت‌ها عنوان «خشونت» را برگزینند و به جای محکوم کردن رفتار نیروهای حکومتی رفتار مردم را با «ژستی روشن‌فکرانه» محکوم کنند و بگویند«ما شکست خوردیم» و از شکست‌هایی بگویند که همه پیروزی مردم هستند. از کی تا به حال نیامدن قاتل به خانه‌ی مقتول برای عرض تسلیت شکست شده است؟

عجب است به مردمی که هر کدام استعداد ندا و سهراب شدن را هر روز و هر لحظه دارند، گفت که در برابر حفظ جان خود نباید دفاع کنی و برای این‌که از گاز‌های اشک‌آور خلاص شوی سطل آشغالی را نسوزانی. عجب است که رفتار «طبیعی» مردم همنوا با بانیان خشونت و مروج آن، «خشونت» تعبیر و تعریف می‌شود. عجب است که دیده نشود پیرزنی که از سرش خون می‌آمد و نوزادی که در آغوش مادر گاز اشک‌آور چشم‌های معصوم‌اش را می‌سوزاند.

عجب است که از ماندلا یاد شود و از رفتار او به عنوان سرمشق حرف زده شود و شاخه‌ی نظامی «نیزه‌ ملت» او را به یاد نیاورد. عجب است که رفتار گاندی به عنوان الگو پیش‌نهاد شود و از صریح بودن و یک راست به سراغ ریشه‌ی ظلم رفتن او حرفی به میان نیاورد و بعد شنید که اعتراض‌ها باید از خامنه‌یی به احمدی‌نژاد تقلیل پیدا کند!

رفتار «مردم» روز گذشته رفتاری طبیعی و دفاع از خود در برابر کشته نشدن بوده است. آن خانواده هایی که دیروز کشته دادند و الان عزادار هستند اگر آن هنگام حضور داشتند برای دفاع از جان فرزندشان حاضر بودند دست به هر کاری بزنند، حتا کارهای که دیروز اتفاق هم نیافتاد. دیروز هیچ‌کس تصمیم نگرفته بزند، به آتش بکشد و ماموران مجری خشونت حکومت را اسیر کند. نه برای این‌کارها سازماندهی صورت گرفته بود و نه برای آن نیرویی آموزش داده شده بود. نه در تفکر مردم چنین رفتاری بود و نه سابقه‌ی اجرای خشونت داشتند. هنوز هم ندارند و هنوز هم خشونت در دستور کار جنبش سبز نیست. هنوز هم شاخصه‌ی اصلی این جنبش؛ مدنی بودن،‌ صلح طلبی، آزادی خواهی و… است.

آن‌چه دیروز اتفاق افتاد واکنشی بود بر هفت ماه (شاید بهتر باشد بگوییم سی سال) خشونت تمام عیار و عریان نیروهای نظامی و شبه نظامی حکومتی که تنها وجهه‌ی مردمی بودنش استفاده‌ی دروغ از واژه‌ی «ملت ایران» است. هفت ماه خشونت و سرکوب و کشتار و اعدام و زندان و شکنجه و تجاوز نتیجه‌اش آن بود که دیروز در تهران اتفاق افتاد. در روزی که چندین نفر دیگر را کشتند و صدها نفر را بازداشت و به شکنجه‌گاه بردند. این حکومت است که خشونت را تحمیل کرده و راه ساختن آن را نیز همواره کرده است. آن‌ها یا خشونت را تحمیل می‌کنند یا «خشونت‌سازی» می‌کنند؛ بدین معنی که صحنه‌ی خشونت را می‌سازند. مثال از وقایع ۱۸ تیر ۸۷ این مساله را به خوبی روشن می‌کند:

از ۱۸ تیر ۸۷ تا تا دوشتبه ۲۳ تیر حتا یک خودروی نظامی در اطراف و نزدیکی دانش‌جویان و مردمی که به اعتراض به خیابان‌ها آمده بودند دیده نشد. اما در روز گذشته در زیر پل کالج جایی که خشونتی تمام عیار تا حد کشتن سه نفر از طرف نیروهای حکومتی اتفاق افتاده به یک باره یک خودروی نیروی انتظامی با ۲ سرنشین پیدا می‌شود! یک ماشین نیروی انتظامی در بین جمعیت در آن هیاهو و در میان مردم با آن وضعیت روحی و روانی چه کار می‌کند؟ غیر از این است که این ماشین برای «صحنه سازی خشونت» فرستاده شده است؟ غیر از این است که از توقف و به آتش کشیدن آن فیلم تهیه شود و در رسانه‌ی میلی جمهوری اسلامی از آن به عنوان «تخریب اموال عمومی» یاد شود؟ (گر چه باید در نظر داشته باشیم که اموال نیروی انتظامی هر چیزی هست به غیر از اموال عمومی، از اموال عمومی علیه عموم مردم هیچ‌وقت استفاده نمی‌شود).

این جنبش ابعاد زیبا شناختی بسیاری در درون خود دارد؛ روز گذشته در جریان گرفتن بسیجی‌ها توسط مردم، کسانی می‌خواستند آن‌ها را بزنند و کسانی مانع از این کار می‌شدند و حتا در فیلمی بیش‌تر مردم علیه ضرب و شتم آنان شعار می‌دادند. هم آنانی که می‌زدند و هم آنانی که مانع می‌شدند «مردم» بودند. مردمی که بزرگ‌ترین شعارشان در طول این هفت ماه شعار «ما همه با هستیم» است. نه آنانی که می‌زدند و نه آنانی که نمی‌خواستند چنین چیزی روی دهد، هر دو پرهیز دارند از خشونت. چه‌گونه است که این دیده می‌شود و آن نه؟

خشونت در جنبش سبز جای‌گاهی ندارد، چرا که نه سازمان‌دهی شده و نه تئوریزه شده است. اما عجب است که برخی چنان این قضیه را در رفتار «طبیعی» روز گذشته مردم پر رنگ می‌کنند که تا پای «شکست خوردن» آن و «خانه‌‌نشین» شدن مردم و «کوتاه آمدن» آنان از خواسته‌های‌شان پیش رفته‌اند. آتش زدن یک ماشین، چند موتور سیکلت، گرفتن چند بسیجی که قاتلان سهراب و ندا هستند اگر خشونت است، پس کشتن، تجاوز و شکنجه و زندان که از طرف حکومت سر می‌زند چیست؟ آن موتور سیکلت‌ها و ماشین‌ها که آتش گرفتند و سوختند فدای یک تار موی مردمی که هر کدام استعداد ندا و سهراب و اشکان و کامران شدن دارند و فدای یک تار موی جوانانی که جان خود را از دست دادند.

ضرب و شتم ماموران و بسیجی‌هایی که به دست مردم افتادند را باید در چارچوب یک واکنش هیجانی و احساسی و مقعطی بررسی کرد. اتفاقی که تنها در همان زمان و در همان موقعیت و آن شرایط ویژه پیش آمده است. ظرفیت مقابله با یک ماجرای خاص در همه‌ی انسان‌ها با هم تفاوت دارد، گروهی می توانند خویشتن‌داری کنند یا واکنش مناسبی نشان دهند و گروهی دیگر نه. بسیاری به ضرب و شتم بسیجی‌ها روی نیاوردند و حتا با آن مقابله کردند و گروهی دیگر که مانند همه‌ی مردم خشم و بغض داشتند به این کار اقدام کردند. بدون شک در یک شرایط عادی و غیر ویژه آن گروه هم دست به این کار نمی‌زد. اما بسیجی‌ها و ماموران حکومت در هر شرایطی دست به خشونت می‌زنند؛ خشونتی که سازمان دهی و تئوریزه شده است.

شاید بد نباشد به جای «خشونتی» که در بین مردم هیچ جای‌گاهی ندارد، «ژست روشن‌فکرانه» نگیریم و خشونت نیروهای انتظامی و نظامی که دیروز عزیزان‌مان را کشتند محکوم کنیم. بد نیست اگر به یاد داشته باشیم که در این چند ماه چند هزار نفر در زندان ضرب و شتم و شکنجه شدند، شاید بد نباشد یادمان باشد که صدها نفر دیروز بازداشت شده‌اند و در معرض شکنجه و تجاوز و شکستن حرمت انسانی‌شان قرار دارند. شاید بد نباشد به جای «خشونتی» که در بین جنبش سبز وجود ندارد، اخبار دروغ صدا و سیما را در باب «حمله‌ی مردم به عزاداران، به آتش کشیدن مساجد، دزدیدن فرش و…» محکوم کنیم. بد نیست اگر افشا کنیم که هیچ کس از روی پل پرت نشده است و در میان خیل یک جمعیت هیچ ماشینی نمی‌تواند آن‌قدر با سرعت برود که دو نفر را زیر بگیرد و آن‌ها کشته شوند. بد نیست اگر بپردازیم به دروغ رسانه‌های امنیتی که هنوز ساعتی از کشتن مردم توسط نیروهای بسیجی‌ نمی‌گذرد از بازداشت منافقین و ترور شدن مردم با آدرس دادن به نوع گلوله و تفنگ سخن می‌گویند. بد نیست به چیزی که نیست نپردازیم.